مکتب های روانشناسی :مکتب یعنی مدرسه ، جایی که در آن کودکان خواندن و نوشتن و
حساب کردن می آموزند چنان که صائب تبریزی و حافظ هر یک به شیوه ای این مطلب را بیان
می کند :
درس معلمی ار بود زمزمه ی
محبتی / جمعه به مکتب می آورد طفل گریز پا ی را
نگار من که به مکتب نرفت و خط
ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
مکتب نیز در این معانی نیز به کار می رود : مجموع اندیشه
ها و افکار یک استاد که در جمعی نفوذ کرده باشد یک نظر فلسفی ، ادبی و ... مجموع
هنرمندان یک ملت با یک شهر که با علاقه ی خاصی به اجرا و بیان هنری می پردازد .
بنابراین وقتی از مکتب ها ی روانشناسی صحبت می شود ، منظور الگو ها ی فکری خاصی است
که رفتار آدمی را با مفهوم و برداشت خاصی در نظر می گیرند . مکتب ها ی مهم
روانشناسی عبارتند از :
ساخت گرایی :
در قرن نوزدهم در شیمی و فیزیک از راه تجزیه ی ترکیبات
پیچیده تر ( مولکول ها ) به عناصر آن ها ( اتم ) تحول عظیمی نصیب این دو علم شد .
این موفقیت ها روانشناسان را بر انگیخت تا در جستجوی آن دسته از عناصر ذهنی بر آیند
که تجربه ها ی پیچیده ، آمیزه ای از آن ها به شمار می آمدند . چنین تصور شد که اگر
شیمیدان با تجزیه ی آب به اکسیژن و هیدروژن گام بزرگی در رشته ی خود بر داشته بود ،
روانشناس ممکن بود مزه ی لیموناد ( ادراک ) را به عناصری مانند شیرین ،تلخ و سرد (
احساس ها ) تجزیه کند . این مکتب که ویلهلم وونت آلمانی آن را پایه ریزی کرده است و
حامی اصلی این رویکرد در آمریکا ای . بی . تیچنر استاد روانشناسی دانشگاه کرنل ویکی
از پرورش یافتگان مکتب وونت بود این شاخه ی روانشناسی را ساخت گرایی نامید .این
مکتب سعی می کند شعور یا آگاهی را با تجزیه آن به عناصر متعدد مثل احساس ،ادراک و
هیجان ...تعریف کند . بنابر این می توان گفت این الگوی فکری درباره ی عناصر بسیار
ساده ی فرد تحقیق می کند تا روان او را بشناسد . ازرش مکتب ساخت گرایی در این است
که از فلسفه جدا شد ، سعی کرد آگاهی را وارد آزمایشگا ه کند عناصر مختلف آن را مورد
مطالعه قرار دهد، آن را اندازه بگیرد و بدین وسیله روانشناسی علمی را پایه ریزی کند
. در این مکتب برای شناسایی عناصر تشکیل دهنده ی آگاهی از روش درون نگری استفاده می
شود.
کنش گرایی یا کارکرد گرایی: ادوارد تیچنر یکی از شاگردان وونت به آمریکا مهاجرت می کند و مکتب ساخت
گرایی را با خود به همراه می برد .کار ها ی تیچنر ویلیام جیمز را تحت تاثیر قرار می
دهد . ویلیام جیمز به آلمان می رود و در حلقه ی شاگردان وونت قرار میگیرد . پس از
بازگشت به آمریکا مکتب مکتب کارکرد گرایی ( کنش گرایی ) را پی می ریزد . ویلیام
جیمز یکی از روانشناسان برجسته ی دانشگاه هاروارد این نکته را پیش کشید که به جا ی
تاکید بر تحلیل عناصر هشیاری بیشتر باید به بررسی ماهیت سیال و و شخصی هشیاری
پرداخت . مراد از کارکرد گرایی بررسی این مطلب است که« ذهن چگونه کار می کند که
جاندار موفق به انطباق و سازگاری با محیط و عمل در آن می شود » از نظر جیمز
روانشناسی علم طبیعی است و باید به طور عملی مورد مطالعه قرار بگیرد . توجه
روانشناسان قرن نوزدهم به موضوع انطباق با محیط از نظریه ی تکامل داروین نشات می
گرفت . روانشناسان بر آن شدند که هشیاری به سبب نقشی که در هدایت فعالیت ها ی آدمی
دارد تکوین یافته است بنابر این نتیجه گرفتند که برای درک نحوه ی انطباق جاندار با
محیط باید رفتار واقعی او را مورد بررسی کرد . کار کرد گرایان به این ترتیب گستره ی
روانشناسی را وسعت دادند تا بررسی رفتار را نیز در بر بگیرد . اما هم ساخت گرایان و
هم کارکرد گرایان هر دو روانشناسی را دانش تجربه ی هشیار به شمار می آورند . از
دیگر رهبران این مکتب می توان جان دیویی را نام برد . به نظر او باید به ذهن به
عنوان یک ابزار نگاه کرد .
گشتالت گرایی :
حوالی سال 1912 هنگامی که رفتار گرایی در آمریکا رواج می
یافت روانشناسی گشتالت در آلمان جوانه میزد . گشتالت واژه ای آلمانی است به معنا «
شکل » یا « شکل بندی » که به رویکرد ماکس ور تایمر و همکارانش کورت کافکا ،
وولفگانگ کهلر اطلاق می شد هر سه آن ها بعد ها به امریکا مهاجرت کردند . گفتیم که
ساختار گرایی عناصر تشکیل دهنده ی ذهن را مطالعه می کند و کارکردگرایی به مشاهده ی
عملکرد ذهن می پردازد و آن را در رابطه با محیط تحلیل می کند . گشتالت گرایی یا
روانشناسی کل گرا در خلاف جهت آن دو حرکت می کند . از دیدگاه گشتالت گرایی روان یا
ذهن انسان قابل تجربه نیست . ذهن انسان باید به صورت یک کل در نظر گرفته شود زیرا
کل همیشه چیزی اضافه بر اجزای تشکیل دهنده ی خود دارد . تغییر در یک قسمت از کل می
تواند روند واقعیت را به طور کلی تغییر دهد . روانشناسان گشتالت اساساً به مبحث
ادراک توجه داشتند و بر این باور بودند که تجربه ها ی ادراکی مبتنی بر طرح هایی
هستند که محرک ها و سازمان تجربه آن ها راشکل می دهند . آنچه که دیده می شود هم
وابسته ی زمینه ای است که شی ء در آن آشکار می شود و هم تابع سایر وجوه طرح کلی
تحریک به این ترتیب کل چیزی متفاوت از مجموع اجزای ان است زیرا کل تابع روابط اجزا
است . گشتالت گرایان نیز مثل محققان قبلی ادراک و بافت آن و همچنین حل مساله و
مفهوم بینش ( IN SIGHT ) را مورد مطالعه قرار می دهند . امروزه مکتب ها ی ساخت
گرایی و کارکرد گرایی جزء مکتب ها ی روانشناسی جدید به حساب نمی آیند اما مکتب
گشتالت گرایی هنوز به قوت خود باقی است و مخصوصاً در روان درمانی و روانشناسی
اجتماعی جایگاه ویژه دارد .
روانکاوی :
هر چند افراد دیگری در به وجود
آمدن مکتب روانکاوی نقش داشته اند ، فروید پدر این مکتب به حساب می آید . این مکتب
در قرن بیستم بنیان نهاده شده است . روانکاوی هم نظریه ای در باب شخصیت است و هم
روشی برای رواندرمانی . هسته ی اصلی نظریه ی فروید مفهوم ناهشیار است افکار ، نگرش
ها ،تکانه ها ، امیال ، انگیزه ها و هیجان ها یی که خودمان از وجود آن ها آگاهی
نداریم . فروید معتقد بود امیال نا پذیرفتنی از قبیل امیال منع شده یا تنبیه شده ی
دوران کودکی از حیطه ی آگاهی هشیار رانده شده و جزو ناهشیار می شود اما همچنان بر
افکار و هیجان ها و اعمال ما اثر می گذارد . افکار ناهشیار به صورت ها ی گوناگون
خود را نشان می دهند از قبیل رویا ، لغزش ها ی لفظی ) SLIPS OF THE TONGUE) و
اطوار بدنی ( PHYSICAL MANNERISMS) . فروید در کار درمان بیماران خود از روش تدائی
آزاد( FREE ASSOCIATION) استفاده می کرد . به این معنا که بیمار هدایت می شد هر آن
چه که به ذهنش می رسد بگوید ، به این وسیله امیال ناهشیار بیمار به حیطه ی هشیاری
آورده می شود . تحلیل رویا نیز همین هدف را دنبال می کند . در نظریه ی سنتی فروید
انگیزه ها ی امیال ناهشیار تقریباً همیشه به نحوی با میل جنسی یا پرخاشگری پیوند
دارد به همین دلیل نیز در ابتدا نظریه ی فروید با استقبال زیادی رو به رو نشد . در
هر حال هر چند امروزه روانشناسان دیدگاه فروید درباره ی ناهشیاری را به صورت تمام
وکمال نمی پذیرند اما معمولاً پذیرای این نکته هستند که آدم ها از برخی وجوه پر
اهمیت رفتار خود آگاهی کامل ندارند .
انسان گرایی :
این مکتب بر خلاف روانکاوی قبول ندارد که رفتار انسان به
طور جبری بدون اراده ی او و از طریق نیرو ها ی نا هشیا ر یعنی امیال و آرزو ها ی
سرکوب شده ی دوران کودکی هدایت می شود . بر اساس این مکتب انسان می تواند بر سرنوشت
خود اثر بگذارد یا حتی آن را کنترل نماید . چون انسان آزاد است پس می تواند زندگی ،
خوشبختی و بدبختی خود را به طور آزاد و با اراده ی خود تعیین کند ، طبق دیدگاه
انسان گرایی ، عمده ترین عاملی که فرد را به حرکت وا می دارد نگرشی است که او به
خود و دنیا ی اطراف خود دارد . انسان گرایان هرگونه جبر گرایی را به صورت ها ی
روانی ، زیستی ، اجتماعی و اقتصادی آن رد می کنند . امروزه انسان گرایی در محیط ها
ی بیمارستانی ، کارگری و کارمندی وارد شده در روابط انسانی و بازده اثر عمیقی
گذاشته است . پیشروان این مکتب کارل راجرز و آبراهام مزلو هستند .
رفتار گرایی :
رفتار گرایی معتقد است که فرد در برابر محیط خود وانکش
نشان می دهد نه این که به گفته ی روانکاوی از دروون برانگیخته می شود یا به گفته ی
انسان گرایان بر اساس اراده و اختیار خود عمل می کند . پاولف ،واتسون ، اسکینر
فتار را پاسخ به یک محرک در نظر می گیرند . رفتار گرایان می خواهند ذهنیت را از
مشاهده ی علمی رفتار حذف کنند . آن ها تغییرات محیط و پاسخ ارگانیسم را در نظر
میگیرند . در درون این مکتب نقطه نظر ها ی زیادی وجود دارد مثلاً در شرطی شدن
کلاسیک روی بازتاب و در شرطی شدن عامل روی تقویت تاکید می شود . رفتار گرایان تندرو
انسان را به صورت به صورت یک ماشین در نظر می گیرند که تحت استیلا ی دنیا ی بیرون
است . گرفتا گرایان هستند که روانشناسی را به صورتی که امروزه می شناسیم برای ما
تعریف کرده اند . روانشناسی امروزی یعنی مطالعه ی عینی رفتار ، رفتا گرایی ، انسان
گرایی و روانکاوی سه محور بزرگ وانشناسی معاصر را به صورتی که امروزه در دانشگاه ها
تدریس می شود تشکیل می دهند .
شناخت گرایی :
این مکتب انسان را به صورت ماشین یا موجودی که به طور جبری
تحت استیلا ی رویداد ها ی درونی یا بیرونی است در نظر نمی گیرد ژان پیاژه این شیوه
را برای مطالعه ی رشد شناخت انسان ارائه کرده است . شناخت گرایی که در سال ها ی
1970 به وجود آمده است انسان را یک تحلیل گر شناخت در نظر می گیرد . رفتاگرایی نیز
به مطالعه ی فرایند ها ی شناختی و یادگیری شناختی علاقه مند است بدین صورت که
توانایی تحلیل و تفکر فرد در محیط را تحلیل و بررسی می کند ، اما فرق عمده ی شناخت
گرایی روی فرایند ها ی شناختی انگشت می گذارد و آن ها را زیر بنای رفتار می داند در
صورتی که رفتار گرایی روی اثر محرک ها ی محیط در رفتار تاکید دارد . بنا بر این می
توان گفت که رفتار هر فرد به برداشت او از محیط و حتی خود او وابسته است . امروز
مکتب شناخت گرایی یکی از مکتب ها ی مهم روانشناسی به شمار می آید . این مکتب مطالعه
ی فرایند ها ی شناختی ، مثل زبان ، یادگیری ، حافظه ، حل مساله ، در انسان و
همچنین کاربرد این فرایند ها در کامپیوتر را در بر می گیرد .
اجتماع و فرهنگ گرایی :
برخی جنبه ها ی الگو ها ی فکری اجتماع و فرهنگ گرایی در
اصل به روانشناسی تعلق ندارد بلکه به سایر رشته ها ی علوم انسانی تعلق دارد .
محققان اصلی این مفاهیم بیشتر در رشته ها ی جامعه شناسی تعلیم و تربیت و روان پزشکی
فعالیت دارند . این الگو ها ی فکری تلاش می کنند تا رفتار را به صورت یک فرایند
اجتماعی وابسته به رشد فرد تبیین کنند . به عقیده ی طرفداران این مکتب انسان نمی
تواند منزوی ، غیر اجتماعی یا جدا از فرهنگ خود باشد .. در واقع تحلیل روابط
اجتماعی بین افراد و تاثیر انگیزش ها و گاهی برچسب ها ی افراطی همه در این دیدگاه
ها اهمیت پیدا می کند . الگو ها ی فکری اجتماع و فرهنگ گرایی خیلی تازه است ، و
نهضت های جدیدی از جمله روانشناسی مردم شناسی و طرفداری از حقوق زنان را موجب شده
است .
زیست گرایی :
این مکتب ، رفتار را با مطالعه ی اندام ها ، سلول ها ی
عصبی و توارث تبیین می کند . در واقع ، زیست شناسان پزشکان و روان پزشکان معتقدند
که رفتار اساس عضوی دارد و می تواند در دستگاه عصبی مرکزی یا در برخی از نورون ها
به وجود آید . رفتار قابل پیش بینی است و می تواند موضوع یک تشخیص نسبتاً درستی
باشد این الگوی فکری احتمالاً خیلی قدمت دارد و در عین حال تازه و مفید است . سه
مکتب آخری یعنی شناخت گرایی ، اجتماعی و زیست گرایی به مکاتب پویا یا دینامیک شهرت
دارند .
:: موضوعات مرتبط:
روانشناسی یادگیری و تربیتی